خرید بک لینک
یاد یه خاطره ای افتادم..

چندسال پیشابود یه دبیری وارد کلاس که شد به دوستم گفتم چرا خانم ناراحته؟حالا شوخی و جدیشو 1 یهو بهم توپید گفت تو ازکجا میدونی؟هی میگی فلانی اینجوری اونجوری

الان که فکرمیکنم میبینم من نمیدونم..اگرمیدونستم که نمیپرسیدم من فقط اون حسش رو 1

اتفاقا خودم پرسیدم یهو زد زیرگریه  ظاهرا یکی از دانش آموزاشون فوت شده بود،این موضوع اینقد ناراحتم کرد که تا آخر کلاس هی چشمم خیس میشد...

نمیدونم این فهم تا اون فهم چقد فاصله داره... این طرح پرسشه تا اون خیسی اشکات وهزارتا مثال میاد تو ذهنم..

بادوستم گاهی حرف که میزنم میگه شوهرم میگه تو روانشناس قهاری میشی...وای خدا این دیگه کدوم مرحلشه..

حرف زدن اذیتم میکنه...گاهی به خودم میگم ول کن دیگه اسما بزرگ وکوچیک همه رو میخوای بشنوی بفهمی؟اصلا میتونی؟یا حرفه فقط میشنویشون؟بعدش میگم اره بخدا حوصله بدبختیای مردمو ندارم وبین سوالم تا جواب چقد فاصله میوفته...اصن براچی من اینقد دوس بزرگترازخودم دارم...

چرا واژه ها اینقد برای من متفاوتند؟

دارم روانی میشم...هرروز خودم جلوی هزارتا چیز میبینم ...

♥</a> نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۶ ساعت 20:12 توسط وانیا:

برچسب: نویسنده: پارسا رستمیان تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 11:29

صفحه بندی